روز دوم
امروز با دخترخاله م تصمیم گرفتیم برای اینکه حال و هوای مامانامون عوض شه به خاطر وضعیت مادربزرگمون، روز معلم رو جشن بگیریم و سورپرایزشون کنیم و خب جواب داد! حالشون یکم بهتر شد و هم اینکه خاله م میگفت دوست داره قبل اینکه تو این خانه مراسم عزایی برگزار شه، اولشو جشن بگیریم و اینطوری دل اون هم آروم گرفت. بعد دخترخالهم وسوسهم کرد بریم شام بیرون و رفتیم و کلی خوش گذشت. این اولین باری بود که تا ده و نیم شب بیرون بودم. کلی هم با آهنگا رقصیدیم. مامانم اومد خونه. مادربزرگم ۱۱:۲۰ به رحمت خدا رفت. راستش ناراحت هستم ولی خوشحالم که دردش تموم شد ولی وقتی مادرم اونقدر گریه کرد، دلم گرفت. هر چند همه میگفتن و داشتن خودشون رو آماده میکردن ولی باز هم مادرشه و سخته. امیدوارم الان دیگه راحت شده باشه و جاش خوب باشه.
اگه اینو میبینی مرسی که تو این دنیا مادربزرگم بودی. واقعا مهربون ترین و آلفاترین مادربزرگ دنیا بودی.